سيد محمد باقر برقعى
1466
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
برو اهليت بخش نااهل را * نه دانندهاى چاره كن جهل را ز پيوند شيرين به بادام تلخ * خردمند شيرين كند كام تلخ يكى همّت آور به كف مردوار * كه تا سنبلستان كنى شورهزار * * ندارد چنان كشورى اعتبار * كه دولت نماند در او برقرار كلافى كه دستيست هردم در او * سررشته بيهوده در وى مجوى گناهى كه مجرم ندانند كيست * كسى در حقيقت گنهكار نيست از آن مكتبى چشم دانش مدار * كه نبود دو روزش يك آموزگار ز دانش كجا بهرهاى برگرفت * كه هر روز الف بى تى از سر گرفت دو صد جملهء معترض در كلام * به ناچار مانَد سخن ناتمام چو پهناى كارى بود نابساز * به ناچار خواهد كشيدن دراز كى آسودگى دارد آن بدمعاش * كه هر شب بخسبد به ديگر فراش اشتهاى كاذب دلم به عشق مهى چند روز راغب بود * ولى دريغ كه آن عشق نيز كاذب بود فريب بود و خطا بود و ميل بود و هوس * نه عشق بود و محبّت كه نفس غالب بود بسا نياز كز آن مرد بىنياز بود * گرسنهچشمى ما اشتهاى كاذب بود ز چار جانب اگر نااميد شد نه عجب * كسى كه چشم اميدش به چار جانب بود هميشه خواه نديدم هميشه ياب بود * و گرنه قسمت ايّام نامناسب بود روا بود كه به مطلوب خويشتن نرسد * كه احتياج به هيچش نبود و طالب بود عجب مدار كه ما را حضور ذهن نماند * كه شخص حاضر ما را ضمير غايب بود نهان شخص عجب همنشين همدردى است * درون خسته ما بين كه بىمصاحب بود ميان ما و عزيزان رو نهان كرده * همانكه واسطه پنداشتيم حاجب بود شباب نيست كه گنجد اميد و عشق در آن * و گرنه باز مرا آرزو به قالب بود شباب دور درخشان عمر بود ولى * چنان گذشت كه گفتى شهاب ثاقب بود ز كنجكاوى مردم دمى نياسودم * به هركجا كه برفتيم صد مراقب بود رسيده بود به « دستور » خط آزادى * پس از مطالعه ديدم خطاى كاتب بود